رفتن به محتوای اصلی
AndersGGZ
بازگشت به وبلاگ
رویکرد ما · ۱۹ اسفند ۱۴۰۴ · 10 دقیقه مطالعه
نوشتهٔ یک روان‌شناس از AndersGGZ

شرم و انگ: آستانهٔ خاموشِ راه به سوی کمک

به‌عنوان روان‌شناس اغلب می‌بینم که مردم نه بر سرِ شکایت‌شان، بلکه بر سرِ شرم از آن به بن‌بست می‌رسند. «دیگران درباره‌ام چه فکر می‌کنند؟» بیش از خودِ شکایت مردم را از اتاق درمان دور نگه می‌دارد. در این نوشته می‌خواهم آن آستانه‌ی خاموش را دیدنی کنم: اینکه استیگما چگونه کار می‌کند، چرا درون خانواده و فرهنگ می‌تواند سنگین‌تر بنشیند، و مهم‌تر از همه، چگونه سکوت را می‌شکنید.

استیگما در واقع چیست

استیگما یک مُهرِ منفی است: این تصور که با افراد دارای شکایت‌های روانی چیزی «ناجور» است، که گویا ضعیف، خطرناک یا نامطمئن‌اند. این پیش‌داوری‌ها در جامعه زنده‌اند، اغلب از سرِ ناآگاهی، و سرسخت‌اند، هرچند اندکی از آنها درست است.

به‌طور کلی دو شکل را از هم جدا می‌کنیم. استیگمای عمومی، داوری‌های دنیای بیرون است. خوداستیگما آن چیزی است که رخ می‌دهد وقتی آن داوری‌ها را درباره‌ی خودتان باور می‌کنید: «بله واقعاً ضعیفم، تقصیر خودم است، به هیچ دردی نمی‌خورم.» درست همین شکل دوم اغلب فلج‌کننده‌ترین است.

چون داوریِ عمومی را گاهی می‌توان از آن گریخت، اما داوری‌ای که درباره‌ی خودتان صادر می‌کنید همه‌جا با خود می‌برید. آیا آن صدای سختگیر را می‌شناسید که می‌گوید نباید این‌قدر ادا دربیاوری؟

چگونه خوداستیگما آستانه را بالا می‌برد

خوداستیگما مانند باری دوگانه کار می‌کند. بر روی شکایت‌هایتان این داوری افزوده می‌شود که نباید این شکایت‌ها را داشته باشید. نه‌تنها مضطرب یا دلگیر احساس می‌کنید، بلکه از «آن» هم شرمگین و گناهکار. دو وزنه به‌جای یکی.

این پیامدهای مستقیم دارد. افراد با خوداستیگمای زیاد کمک را به تعویق می‌اندازند یا اصلاً نمی‌جویند، خود را کنار می‌کشند، و پنهان می‌کنند که واقعاً چه حالی دارند. این‌گونه بی‌جهت مدتی دراز تنها دست‌وپنجه نرم می‌کنند، در حالی که کمک در دسترس است.

طنزِ دردناک: شرم زمزمه می‌کند که باید خودتان آن را حل کنید تا ثابت کنید ضعیف نیستید، در حالی که درست همان تنهاماندن شکایت‌ها را بدتر می‌کند. کمک خواستن تسلیم نیست؛ یکی از شجاعانه‌ترین و عاقلانه‌ترین کارهایی است که می‌توانید بکنید.

تابو درون خانواده و فرهنگ

شرم هرگز از جهانی که در آن بزرگ شدید جدا نیست. در برخی خانواده‌ها و جامعه‌ها تابویی بزرگ بر شکایت‌های روانی سنگینی می‌کند. گاهی از ترسِ شایعه یا آبروریزی، گاهی چون صرفاً واژه‌ای برایش وجود ندارد، گاهی چون «ادامه دادن» و «شکایت نکردن» فضیلت شمرده می‌شوند.

به این، این ترس هم افزوده می‌شود که نه‌تنها خودتان، بلکه کل خانواده‌تان را بی‌آبرو کنید. «مردم چه خواهند گفت؟» آن‌گاه چیزی کوچک نیست، بلکه باری اجتماعیِ واقعی است. در جامعه‌ای که آبرو و پیوندِ متقابل سنگینی می‌کنند، این می‌تواند کمک خواستن را بسیار دشوارتر کند.

این سرزنشِ آن فرهنگ‌ها نیست؛ هر جامعه‌ای حساسیت‌های خود را دارد. اما روشن می‌کند چرا «فقط کمک خواستن» برای یکی بسیار سنگین‌تر از دیگری است. و درست به همین دلیل است که مراقبت فرهنگ‌حساس، مراقبتی که بافت شما را می‌فهمد، چنین مهم است.

بهای سکوت

سکوت امن احساس می‌شود، اما بهایی دارد. کسی که شکایت‌هایش را پنهان می‌کند، دیرتر یا اصلاً کمک نمی‌جوید، منزوی می‌شود، و از تکیه‌گاهی که می‌توانست فرق بسازد محروم می‌ماند. شکایت‌هایی که در سکوت می‌خُسبند، به‌ندرت خودبه‌خود بهتر می‌شوند؛ بیشتر رشد می‌کنند.

افزون بر این، سکوت خودِ استیگما را پابرجا نگه می‌دارد. تا وقتی کسی درباره‌اش حرف نمی‌زند، چنین می‌نماید که انگار تقریباً به هیچ‌کس رخ نمی‌دهد، در حالی که شکایت‌های روانی درست بی‌نهایت معمول‌اند. تقریباً هرکس روزی، خود یا در حلقه‌ی نزدیک، با آن روبه‌رو می‌شود.

هر بار که کسی سکوت را می‌شکند، آستانه برای نفرِ بعدی کمی پایین‌تر می‌شود. پس حرف زدن نه‌تنها برای خودتان خوب است، بلکه هدیه‌ای کوچک به هر کسِ دیگری است که دست‌وپنجه نرم می‌کند.

شکایت‌های روانی نقصِ شخصیت نیستند

بگذارید یک سوءتفاهم سرسخت را راست کنیم: یک افسردگی، اختلال اضطرابی یا تروما نشانه‌ی شخصیتِ ضعیف، کمبودِ اراده یا شکست نیست. اینها بیماری‌هایند، با علت‌های زیستی، روانی و اجتماعی، که می‌توانند به هرکس رخ دهند، حتی به آدم‌های نیرومند، موفق و دلسوز.

به کسی با دیابت یا پای شکسته هم سرزنش نمی‌کنید که ادا درمی‌آورد. در شکایت‌های روانی این هنوز بیش از حد رخ می‌دهد، و بدترینش این است که آن را به خودمان سرزنش می‌کنیم. آن داوری نه‌تنها ناروا است، بلکه فعالانه سرِ راهِ بهبود می‌ایستد.

بکوشید زبانی را که با خودتان به کار می‌برید طوری بشنوید که انگار درباره‌ی یک دوستِ خوب است. آیا به «او» می‌گفتید «ادا درنیاور»؟ احتمالاً نه. شما همان مهربانی را سزاوارید.

چگونه شرم را می‌شکنید

شکستنِ شرم کوچک آغاز می‌شود: با یک‌بار بلند گفتنش، به یک نفرِ امن. کسی که به او اعتماد دارید، یک دوست، یکی از اعضای خانواده، huisarts خود. لازم نیست همه‌ی داستان‌تان را یک‌باره بگویید؛ «راستش حالم چندان خوب نیست» برای آغاز کافی است.

اغلب واکنشِ ترسناکْ بسیار بهتر از انتظار درمی‌آید. بسیاری با سبکی و همدلی واکنش می‌دهند («فکر می‌کردم تنها منم»)، یا از دست‌وپنجه نرم کردنِ خودشان می‌گویند. و اگر کسی هم بی‌فهم واکنش دهد، این بیشتر درباره‌ی ناآگاهیِ اوست تا درباره‌ی شما.

همچنین کمک می‌کند به خودتان یادآوری کنید که کمک خواستن محرمانه است. کارکنان درمان رازِ حرفه‌ای دارند؛ آنچه در میان می‌گذارید، درون دیوارهای اتاق درمان می‌ماند. پس می‌توانید حرف زدن را در محیطی تمرین کنید که برای همین امن ساخته شده است.

چگونه می‌کوشیم آن آستانه را پایین بیاوریم

در AndersGGZ ما به آن آستانه‌ی خاموش به‌خوبی آگاهیم. به همین دلیل فرهنگ‌حساس و تا جای ممکن به زبان خودتان کار می‌کنیم، اگر بخواهید نزدیکان را مشارکت می‌دهیم، و می‌کوشیم فضایی بسازیم که در آن لازم نباشد توضیح دهید یا دفاع کنید که چه کسی هستید یا از کجا آمده‌اید.

چون دیده‌شدن در کلِ بافت‌تان، از جمله پیشینه و شرمی که می‌تواند با آن همراه باشد، امری فرعی نیست. اغلب درست همان چیزی است که کسی برای برداشتنِ گام و «ماندن» به آن نیاز دارد.

آیا مدتی است تردید دارید که کمک بجویید و شرم شما را بازمی‌دارد؟ پس شاید این نشانه‌ی شماست. یک گفت‌وگوی نخست شما را به هیچ چیز مقید نمی‌کند، جز اینکه سکوت را می‌شکند. و آن اغلب دشوارترین و مهم‌ترین بخش است.

منابع

این مقاله جنبهٔ اطلاع‌رسانی دارد و جای مشاورهٔ شخصی یک درمانگر را نمی‌گیرد. شک دارید یا دربارهٔ وضعیت خودتان پرسشی دارید؟ با خیال راحت با ما تماس بگیرید.

پرسشی دارید یا آماده‌اید ثبت‌نام کنید؟

با کمال میل با شما هم‌فکری می‌کنیم، به زبان شما و با سرعت خودتان.